قاصدک عشق
به نام خدا
چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن!؛ (دکتر علي شريعتي) مردها،نامردترین موجوداتند.تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر انها نشده و هنگامیکه قلب زن را تسخیر کردند،با تمام مردانگی ناجوانمردی میکنند. (دکتر شریعتی) من به دلتنگی ها ،به تنهايی ها وبه دست پنجه نرم کردن ها با دل گرفتگی ها خوب عادت دارم... و هزار گل پونه ی بوسه به چشمانت هدیه می دهم . قابل ناز چشمانت را ندارد . دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرف های نگفته ی من گوش دادند . و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد انتظار همیشه زیباست اگر چه، در تب دیدارش می سوزی اگر چه ، نگاه مضطربت بر در نشسته. اگرچه ، نمیدانی که او را دوباره خواهی دید. انتظار زیباست زیبایی امید دیدنش، زیبایی پایان انتظار، و چشم در چشمش میدوزی، تا از نگاهت بخواند چه سخت ، در انتظارش بودی انتظار همیشه زیباست تو همون شعر غريبي ، عاشقونه بي فريبي تو براي دل خوشي هام ، يه سبد ستاره چيدي تو همون ناجي عشقي ، تو همون نسيم دريا كاش برام خبر بياري از طلوع صبح فردا ***** منم اون دختر تنها ، عاشق يه جور سكوتم تو طلوع جايي نداشتم ، من بايد تنها مي موندم منم اون سردي يك آه ، با غريبي هم نشينم تو دل جسته لطيفم ، چيزي جز غم نمی دیدم منم اون تاريكيه شهر ، وقتي اومدي سراغم دل من روشن شد از عشق ، تو چراغ شب تارم شکایت از تو ندارم اگر دلم تنهاست خدا که یار من و توست این چنین می خواست مبادا وحشت وتردید در دلت باشد مبادا اینکه بترسیم تا خدا با ماست نگاه گرم تو خورشید من است هر شب غروب می کند و باز... باز هم زیباست گمان نکن که نمی سوزم از غمت در دل بیا که با تو بگویم چه آتشی بر پاست بس است، گریه نکن غصه هم مخور دیگر... خدا که یار من و تو ست این چنین می خواست اگر بتوانم ماه و ستارگان را روی برگ های سوزنی کاج بدوزم اگر عاشق تر از همه با شمع های جهان بسوزم اگر از قطره های نجیب خونم صد ها رودخانه ی خروشان سازم اگر زیبا تر باشم از هرچه بود و نبود اما تو مرا دوست نداشته باشی چه سود؟!!! بخوان مرا منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات کردم بخوان مرا منم معشوق زیبایت منم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر مرا، سوی ما باز آ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا... من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا صدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم! طلب کن خالق خود را بجو مرا، تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر توکه وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم،... خدایی عالمی دارد! قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان مرا که می گوید که تو خواندن نمی دنی؟ تو بگشا لب تو غیر از ما خدای دیگری داری؟ رها کن غیر مرا آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟ تو بی من چه داری؟ هیچ!! بگو با من چه کم داری عزیزم؟ هیچ!! هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم به خود احسنت می گفتم تو ای زیبا تر از خورشید زیبایم تویی والا ترین مهمان دنیایم که دنیا، چیزی چون تو را کم داشت تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم نمی خوانی چرا مرا؟؟ مگر آیا کسی هم با خدای خویش قهر می گردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟ که می تر ساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نا مهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت، خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون بر گشته ای، اما کلام آشتی را تو نمی دانی؟ ببینم، چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟ بخوان مرا بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من؟ بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من!!! پیشایش ولنتاین رو به همه عاشقان نبریک عرض می کنم هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود زندگي دفتري از امروز اخرین امتحان ترم رو دادیم تا بیستم بهمن راحت شدیم از درس و دانشگاه. خوب یه کوچولو شعر دارم که براتون می نویسم . می خواهمتان. عاشقانه و برای شما، تنها با شما بودن می خواهمتون. وقتب قلم در دست می گیرم خود به خود با حرکت دستم نام زیبای شما برروی کاغذ سپید دفترم عاشقانه هایم نقش می بندد وازشما، برای شما، به یاد شما، به عشق شما می نویسم. از شما می نویسم از بودن درکنار شما می نویسم و دراوج لذت با شما بودن به خود می آیم و می بینم بی شما، درگوشه ی قلب تنهایم کرده ام و چشم درمیان خرابه ها درجستجوی چشمان زیبای توست. شما امید قلب تنهایی لحظه ها بی شما معنا ندارد و عشقم بی شما هیچ است.حتی وقتی شما نیستید شما را دارم همیشه شما را دارم درهرنفس شما با منید و ازشب هیچ بیمی نیست . پس این را بخاطربسپارید که می خواهمتان و از شما می گویم و برای شما می نویسم قصه ی عشقم برای شماست و همیشه و تا خون دررگهایم می جوشه و قلمم توصیف نقش چشمهای تو را برصفحه ی سید دفتر عاشقانه هایم و تا وقتی نفس می کشم مولاتنی دوستت دارم... خوابی دیدم . غمناک ترين لحظه زندگی را از کسی تجربه ميکنی که شيرين ترين خاطرات زندگی را با وی داشتی وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نايابست به چه کسی بايد گفت: با تو خوشبخت ترين انسانم! حضور هر کس در زندگی ما اتفاقی نیست ،خداوند در هر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما . پس خوش آن روزی که دریابیم راز این حضور را ... روزی روزگاری دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل مجازات کردند ولی هیچ کس فکر نکرد شاید من گلی کاشته باشم. این فلسفه ی زندگی عشقت را بدون فهمیدن ویا بدون گفتن دلیل ازت می گیرند و انسان مجازات می کنند. التماست میکنم دیگه تو خواب من نیای تو قلب من نیستی دیگه حتی اگه خودت بخوای حتی اگه دلت پر از حال و هوای من بشه حتی اگه تو زندگیت عشقت صدای من بشه من دیگه هیچ عشقی رو تو٬زندگی باور ندارم توی کویر هیچ کسی٬ دیگه نمیخوام ببارم ترانه های من دیگه ٬تورو نمیخوان ببینن به پای حرفای دروغ٬ گوشای من نمیشینن نخواستی دستای منو٬ تو تنهاییم بگیری حالا که بی خیال شدم٬حرفتو پس میگیری؟
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق، چه گل پیچک و یاس! زندگی اجباریست!
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش دلم برای کسی تنگ است... دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… دلم برای کسی تنگ است
من زيبايی و رنگ سرخ فام غروب را بهتر از روشنايی های طلوع ميشناسم ...
من دلباخته پاییزم...ميدانم که زيباترين فصل خداست...چرا که بی رياست.و آنگونه که هست خود را مينماياند....
من هميشه گوش خوبی داشتم برای شنيدن دردودل دوست ولی خود کمتر گوشی را يافتم که بداند در دلم چه غوغايی برپاست؟.....
من خود نيز پاییزم ...من نيز آنچنانم که مرا ديده ايد يا از من ميدانيد..
من پاییز را بيشتر از فصلهای ديگر دوست دارم .هوايش و بارانهايش و رنگهايش و از همه مهمتر اينکه خودم متولد اين فصلم ...
من هميشه حق را به شما داده ام .بد هستم اگر بگوييد بدم و خوبم اگرفکر ميکنيد اينگونه ام....
با شما ميمانم چه با من باشيد چه نه....دلتنگ لحظه های خوش در کنارتان بودنم ....دلتنگ حرفهايتان ...شاديهايتان ....گله هايتان....
هستم تا وقتيکه هستيد وشادم تا وقتيکه شاديد ...هيچ راهی را بسته نميبينم ...
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
دکترعلی شریعتی
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خاطرهاست
يک نفر در دل شب
يک نفر در دل خاک
يک نفر همدم خوشبختي هاست
يک نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز کنيم
عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم



خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم . بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.
در صحنه دو جفت پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است
این واقعاٌ برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سئوال کردم .
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم . در تمام راه با من خواهی بود . ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت .نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو احتیاج داشتم مرا تنها گذاشتی خداوند گفت بنده ی عزیزم در آنجایی که جایی یک جفت پا بود جای پاهای من بود چون در سخت ترین دوران زندگیت تو رادر آغوش گرفته بودم که سختی ها را احساس نکنی.....
![]()



![]()
تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت
دل تو با همه آیینه ها نسبت داشت
این خدا بود که از روز ازل بر دل تو
آیینه روشنی از عاطفه و عشق نگاشت
تو همان ساده و سرسبز و نجیبی که خدا
در میان دل پاکت صف آیینه کاشت
ای پریوارترین از چه خداوند تو را
با همه پاکدلی جزء ملائک نگذاشت


| Design By : Night Skin |



